شعری برای روزهایی که هنوز شما بچهها به دنیا نیامده بودید. روزهایی که دشمن به ایران ما حمله کرده بود و رزمندگان به جبهه میرفتند تا از کشورمان در برابر دشمن دفاع کنند.
در کنج اتاقش،
بیبی تکوتنهاست،
آرام نشسته،
پشتش به متکاست
یک عینک کهنه
بر صورت ماهش،
از آنور عینک
پیداست نگاهش.
زیباست اتاقش،
یک طاقچه در آن،
بر طاقچهاش هست
گل، آینه، قرآن.
سینی و سماور
آنسوی اتاق است،
نزدیک بخاری،
یک گربهی چاق است.
آن گوشهی دیگر
یک بقچهی آبی است،
آن بقچهی زیبا
سجادهی بیبی است.
یک ساعت کوکی
بالای سر اوست،
در قاب قشنگی
عکس پسر اوست.
عکس پسر او
در قاب، قشنگ است،
اما خودش الآن
در جبههی جنگ است
در کنج اتاقش،
بیبی تکوتنهاست،
آرام نشسته،
پشتش به متکاست
یک عینک کهنه
بر صورت ماهش،
از آنور عینک
پیداست نگاهش.
زیباست اتاقش،
یک طاقچه در آن،
بر طاقچهاش هست
گل، آینه، قرآن.
سینی و سماور
آنسوی اتاق است،
نزدیک بخاری،
یک گربهی چاق است.
آن گوشهی دیگر
یک بقچهی آبی است،
آن بقچهی زیبا
سجادهی بیبی است.
یک ساعت کوکی
بالای سر اوست،
در قاب قشنگی
عکس پسر اوست.
عکس پسر او
در قاب، قشنگ است،
اما خودش الآن
در جبههی جنگ است
تصاویر
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه

