مدادرنگی های بی رنگ

  • 1 قطعه
  • 13:57 مدت زمان
  • 234 دریافت شده
پدر سمیرا نقاشی می کرد.
سمیرا هم نقاشی کشیدن را خیلی دوست داشت.
او یک روز تصمیم گرفت دریای آبی را نقاشی کند. او با خودش فکر کرد: دریای به این بزرگی را که نمی شود در یک ورق نقاشی کرد ...

صداها

اطلاعات تکمیلی

سایر مشخصات

تصاویر

دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه

  • کاربر مهمان
    سلام عالیه
  • کاربر مهمان
    😊😍🥰🤩💝💖🌸🌼🌺💋
  • کاربر مهمان
    سلام عیدتون مبارک من ستیا هستم این قصه عالی است خیلی قشنگ بود خداحافظ😍😍😙
  • کاربر مهمان
    سلام سال نو مبارک عزیزان خوبید خداروشکر دوستون دارمممم😙😙😙😙
  • کاربر مهمان
    ممنون تانیا خوبیم خدارو شکر 😂😁 قصه عالی بود ممنونم
  • کاربر مهمان
    سلام مهتا حسینجانی هستم تو دیر جواب دادی اونا وقتی پیام دادن عید بود 💕💕💕😜😜
دسترسی سریع