یه زن و شوهر بودن که نمی تونستن بچه دار بشن.
اونها کنار مرداب یه نوزاد دیدن که تک و تنها رها شده و از دیدن اون بچه ناراحت شدن. اون زن و شوهر، تصمیم گرفتن نوزاد رو با خودشون به خونه ببرن.
اسم اون بچه رو بوریس گذاشتن.
بوریس بزرگ و بزرگ تر شد. به مدرسه رفت و خواندن و نوشتن یاد گرفت. اما سوال های زیادی توی سرش بود. یه روز باد وزید و بوی مرداب همه جا پخش شد ...
اونها کنار مرداب یه نوزاد دیدن که تک و تنها رها شده و از دیدن اون بچه ناراحت شدن. اون زن و شوهر، تصمیم گرفتن نوزاد رو با خودشون به خونه ببرن.
اسم اون بچه رو بوریس گذاشتن.
بوریس بزرگ و بزرگ تر شد. به مدرسه رفت و خواندن و نوشتن یاد گرفت. اما سوال های زیادی توی سرش بود. یه روز باد وزید و بوی مرداب همه جا پخش شد ...
صداها
-
عنوانزماندریافت
-
9:29



کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان