اشک یتیم

  • 1 قطعه
  • 1:40 مدت زمان
  • 103 دریافت شده
این شعر درباره‌ی ظلم و ستم پادشاهان است.
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودک یتیم:
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟

آن یک جواب داد: چه دانیم ما که چیست
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت:
این اشک دیده‌ی من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست

آن پارسا که ده خورد و ملک، رهزن است
آن پادشا که مال رعیت خورَد گداست

بر قطره‌ی سرشک یتیمان نظاره کن
تا بنگری که روشنیِ گوهر از کجاست

آهنگ ها

مشخصات موسیقی

سایر مشخصات

تصاویر

دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه

  • کاربر مهمان
    ۲۰ ممنونم خیلی خوب بود ما دو تا یعنی ما دو تا دوقلو مینا و فاطمه خیلی دوس داشتیم
دسترسی سریع