وقتی بابا در غنچهی گل لبخند میزند، من هم لبخند میزنم. شعری برای فرزندان شهدا.
در چشم من امروز
خورشید غمگین بود،
چون دوری از بابا
بسیار سنگین بود.
در چشم من گلها
یکباره پژمردند،
پروانهها رفتند،
همراه گل مردند.
ناگاه چشمانم
بر غنچهای افتاد،
آرام خم میشد
با دستهای باد.
انگار او چون من
غمگین و تنها بود،
با فکر پروانه،
با فکر بابا بود.
نزدیک او رفتم،
بوسیدمش با شور،
خندان شدم ناگاه،
غمها شد از من دور.
آن غنچه هم خندید،
وا کرد لبها را،
در خندهاش دیدم
لبخند بابا را.
در چشم من امروز
خورشید غمگین بود،
چون دوری از بابا
بسیار سنگین بود.
در چشم من گلها
یکباره پژمردند،
پروانهها رفتند،
همراه گل مردند.
ناگاه چشمانم
بر غنچهای افتاد،
آرام خم میشد
با دستهای باد.
انگار او چون من
غمگین و تنها بود،
با فکر پروانه،
با فکر بابا بود.
نزدیک او رفتم،
بوسیدمش با شور،
خندان شدم ناگاه،
غمها شد از من دور.
آن غنچه هم خندید،
وا کرد لبها را،
در خندهاش دیدم
لبخند بابا را.
تصاویر
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه

