چوپان کچل

چوپان کچل

  • 2 قطعه
  • 14:30 مدت زمان
  • 54 دریافت شده
کارگردان:
قالب: نمایشی
دسته‌بندی: کتاب گویا
چوپانی کچل بود که برای مردم ده چوپانی می کرد. روزی چوپان کنار چشمه دختر کدخدا را دید و از او خوشش آمد.

مادر که تعجب کرده بود گفت: تو که می دانی پسرجان! ما آهی در بساط نداریم. آخر چطور می خواهی به خواستگاری او بروی.
در حیاط کدخدا تخته سنگ بزرگی بود که خواستگارها باید روی آن می نشستند. مادر روی تخته سنگ نشست. همسر کدخدا فهمید که خواستگار آمده. به خدمتکاران گفت برایش غذایی ببرند و چند سکه هم رویش بگذارند. خدمتکاران هم همان کار را کردند.
شب که چوپان کچل به خانه برگشت، مادرش از سیر تا پیاز را برایش تعریف کرد. اما چوپان دست بردار نبود. به مادرش گفت که اگر به خواستگاری دختر کدخدا نرود خودش را گم و گور خواهد کرد.
مادر که پسرش را خیلی دوست داشت دوباره به خواستگاری رفت. زن کدخدا به مادر چوپان گفت که باید ماجرا را با کدخدا در میان بگذارد ...
(بعلت قدیمی بودن صوت،در بعضی ثانیه ها صدا کیفیت مناسبی ندارد)

از ایرانصدا بشنوید

داستانی شنیدنی از سادگی مردمان قدیم با روایت استاد شمسی فضل اللهی

امتیاز

کیفیت هنری و اجرای صداپیشگان

4

محتوا و داستان

2

فصل ها

مشخصات کتاب گویا

سایر مشخصات

دیدگاه خود را بنویسید نقد و نظر

    تا کنون نظری ثبت نشده است

تصاویر

دسترسی سریع