آرزوی ساعت

  • 1 قطعه
  • 14:41 مدت زمان
  • 89 دریافت شده
اوستا حسن کفاش بود. او در مغازه اش یک ساعت بود که یادگاری پدرش بود.
اوستا حسن سال های سال کار کرده بود و خسته بود. اما ساعت دلش برای اوستا حسن می سوخت.
یک روز صبح ساعت اوستا زنگ نزد تا او بیشتر بخوابد ...

صداها

اطلاعات تکمیلی

سایر مشخصات

تصاویر

دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه

دسترسی سریع