قصه شب

  • 1 قطعه
  • 6:02 مدت زمان
  • 112 دریافت شده
به یاد خدا
چند تا ملخ شکمو از یه بیبون دور اومده بودند به مزرعه... کفشدوزک کوچولو از سرو صدای ملخ ها میترسید و رفته بود زیر برگ ها.... اما همون موقع دوستش جیرجیرک کوچولو رو دید که

اونم مثل خودش ترسیده بود. اما جیرجیرک کوچولو گفت بابام گفته ترسیدن اشکال نداره ...

صداها

اطلاعات تکمیلی

سایر مشخصات

تصاویر

دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه

دسترسی سریع