من با بابا رفتیم کوه و من با کوه حرف زدم. خیلی جالب بود! کوه صدای من را تکرار میکرد.
صبح یک روز قشنگ
با پدر رفتیم کوه
دیدم آنجا هر طرف
صخرههای باشکوه
خانهها در چشم من
ریز و کوچک میشدند
مردمان شهر هم
چون عروسک میشدند
میشد از بالای کوه
دشتها را خوب دید
آسمان نزدیک بود
میشد آنجا پر کشید
کوه با من دوست شد
هرچه گفتم من به او
کوه هم تکرار کرد
کرد با من گفتوگو
صبح یک روز قشنگ
با پدر رفتیم کوه
دیدم آنجا هر طرف
صخرههای باشکوه
خانهها در چشم من
ریز و کوچک میشدند
مردمان شهر هم
چون عروسک میشدند
میشد از بالای کوه
دشتها را خوب دید
آسمان نزدیک بود
میشد آنجا پر کشید
کوه با من دوست شد
هرچه گفتم من به او
کوه هم تکرار کرد
کرد با من گفتوگو
تصاویر
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه

