مردم شهر فکر میکردند توی شهرشان یک جادوگر بدجنس زندگی میکند؛ جایی در جنگل، همان نزدیکیها... .
مردم هم از ترس جادوگر، نوزادانشان را در جنگل رها میکردند تا جادوگر دست از سرشان بردارد، ولی او اصلاً بدجنس نبود. او نوزادان را برمیداشت و از آنها نگهداری میکرد و به آنها غذا میداد، ولی غذای او نور بود. بله. نور ماه... .
***
این کتاب را انتشارات پرتقال منتشر کردهاست.
مردم هم از ترس جادوگر، نوزادانشان را در جنگل رها میکردند تا جادوگر دست از سرشان بردارد، ولی او اصلاً بدجنس نبود. او نوزادان را برمیداشت و از آنها نگهداری میکرد و به آنها غذا میداد، ولی غذای او نور بود. بله. نور ماه... .
***
این کتاب را انتشارات پرتقال منتشر کردهاست.
صداها
-
عنوانزمان
-
6:12
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان