هربار که سال تازه میشه، دنیا لباس تازه به تن میکنه و شاعر هم شعر تازهای میگه.
لحظهی تحویلسال
باد عطر دوستی آورده بود
شاپرک خوشحال بود
چون لباس تازه بر تن کرده بود
لابهلای غنچهها
شاپرک بالا و پایین میپرید
میشد از لبهای او
«غنچه جان عیدت مبارک» را شنید
عکس بال شاپرک
بارها افتاد توی جویبار
حرفهایی تازه داشت
او برای دوست خوبش «بهار»
گاه روی برگ بید
چند خط شعر بهاری مینوشت
با مدادی سبز سبز
اسم خود را یادگاری مینوشت
لحظهی تحویلسال
باد عطر دوستی آورده بود
شاپرک خوشحال بود
چون لباس تازه بر تن کرده بود
لابهلای غنچهها
شاپرک بالا و پایین میپرید
میشد از لبهای او
«غنچه جان عیدت مبارک» را شنید
عکس بال شاپرک
بارها افتاد توی جویبار
حرفهایی تازه داشت
او برای دوست خوبش «بهار»
گاه روی برگ بید
چند خط شعر بهاری مینوشت
با مدادی سبز سبز
اسم خود را یادگاری مینوشت
تصاویر
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه