این شعر ماجرای دوست شدن موش و خرگوشه. حتماً بشنوید.
یه روز یه آقا خرگوشه
رسید به یه بچهموشه
موشه دوید تو سوراخ
خرگوشه گفت آخ!
«وایسا وایسا کارِت دارم
من خرگوش بیآزارم
بیا از سوراخت بیرون
نمیخوای مهمون؟»
یواش موشه اومد بیرون
یه نگاهی کرد به مهمون
دید که گوشاش درازه
دهنش بازه
«شاید میخواد بخورتم
یا با خودش ببرتم
پس میرم پیش مامانم
آنجا میمانم»
مادر موشه عاقل بود
زنی باهوش و کامل بود
یه نگاهی کرد به خرگوش
گفت به بچهموش:
«نترس جونم اون مهمونه
خیلی خوب و مهربونه
پس برو پیشش سلام کن
بیارش خونه.»
یه روز یه آقا خرگوشه
رسید به یه بچهموشه
موشه دوید تو سوراخ
خرگوشه گفت آخ!
«وایسا وایسا کارِت دارم
من خرگوش بیآزارم
بیا از سوراخت بیرون
نمیخوای مهمون؟»
یواش موشه اومد بیرون
یه نگاهی کرد به مهمون
دید که گوشاش درازه
دهنش بازه
«شاید میخواد بخورتم
یا با خودش ببرتم
پس میرم پیش مامانم
آنجا میمانم»
مادر موشه عاقل بود
زنی باهوش و کامل بود
یه نگاهی کرد به خرگوش
گفت به بچهموش:
«نترس جونم اون مهمونه
خیلی خوب و مهربونه
پس برو پیشش سلام کن
بیارش خونه.»
آهنگ ها
-
عنوانزماندریافت
-
2:23شعر كودك



کاربر مهمان