مرد دید خانه اش دارد آتش می گیرد. خیلی ناراحت شد. چون آن را به تازگی به مرد دیگری فروخته بود.
اما ناگهان پسرش از راه رسید و گفت: پدر جان ناراحت نباش شما که نبودید خانه را به مرد دیگری فروخته ام.
پدر خوشحال شد ...
اما ناگهان پسرش از راه رسید و گفت: پدر جان ناراحت نباش شما که نبودید خانه را به مرد دیگری فروخته ام.
پدر خوشحال شد ...
صداها
-
عنوانزماندریافت
-
6:19



کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان