شب رؤیایی برنامهایه که همزمان از برنامهی کاربردی و پایگاه اینترنتی ایرانصدا و شبکهی تلویزیونی پویا پخش میشه. شما میتونید این برنامه رو از ایرانصدا بشنوید و یا از ساعت 9:30 تا 10 شب در شبکهی پویا ببینید... با شب رؤیایی همراه باشید.
کوچولوهای نازنین و دوستداشتنی سلام. براتون یهعالمه قصه و لالایی داریم.
هر شب، با هم به دنیای خیالی قصهها سفر میکنیم.
همراه شماییم با برنامهی شنیدنی «شب رؤیایی».
******
⭕️ پالتو نارنجی
مریم کوچولو به خرسهای قطبی خیلی فکر میکند... .
او یک روز یک کتاب دربارهی خرسهای قطبی هدیه گرفت. مریم در کتاب، عکس چند بچهخرس سفید را دید.
ولی بر تنِ بچه خرسها هیچ لباسی نبود!
⭕️ تمیز بودن
در یک جنگل زیبا، کلاغی روی شاخهی درخت نشسته بود.
کلاغ کوچولو مدرسه را دوست نداشت. کفشدوزک فهمید که کلاغ کوچولو ناراحت است؛ پس برای کمک کردن به پیش او رفت.
⭕️ سواره خبر از حال پیاده نداره
در روزگاران قدیم، مردی شترسوار از بیابان خشک و داغی میگذشت. مرد سواره دلش میخواست هرچه زودتر به شهر برسد، اما راه طولانی بود و مقصد دور. سواره رفت و رفت و رفت تا در پای تپهای به مرد پیادهای رسید. مرد پیاده خسته بود و به مرد سواره گفت: «برادر خستهام، جان به دست و پایم نمانده، مرا هم سوار شتر کن و به شهر برسان.»
خورجین قشنگی بر دوش مرد پیاده بود... .
******
ادامهی این داستانها رو میتونید توی این قسمت از برنامه بشنوین. پس بیایین با هم بریم سراغ برنامهی خودتون، شب رؤیایی.
برنامهی «شب رؤیایی»، به تهیهکنندگی آتی جانافشان، در شبکهی رادیویی ایرانصدا تولید شده است.
کوچولوهای نازنین و دوستداشتنی سلام. براتون یهعالمه قصه و لالایی داریم.
هر شب، با هم به دنیای خیالی قصهها سفر میکنیم.
همراه شماییم با برنامهی شنیدنی «شب رؤیایی».
******
⭕️ پالتو نارنجی
مریم کوچولو به خرسهای قطبی خیلی فکر میکند... .
او یک روز یک کتاب دربارهی خرسهای قطبی هدیه گرفت. مریم در کتاب، عکس چند بچهخرس سفید را دید.
ولی بر تنِ بچه خرسها هیچ لباسی نبود!
⭕️ تمیز بودن
در یک جنگل زیبا، کلاغی روی شاخهی درخت نشسته بود.
کلاغ کوچولو مدرسه را دوست نداشت. کفشدوزک فهمید که کلاغ کوچولو ناراحت است؛ پس برای کمک کردن به پیش او رفت.
⭕️ سواره خبر از حال پیاده نداره
در روزگاران قدیم، مردی شترسوار از بیابان خشک و داغی میگذشت. مرد سواره دلش میخواست هرچه زودتر به شهر برسد، اما راه طولانی بود و مقصد دور. سواره رفت و رفت و رفت تا در پای تپهای به مرد پیادهای رسید. مرد پیاده خسته بود و به مرد سواره گفت: «برادر خستهام، جان به دست و پایم نمانده، مرا هم سوار شتر کن و به شهر برسان.»
خورجین قشنگی بر دوش مرد پیاده بود... .
******
ادامهی این داستانها رو میتونید توی این قسمت از برنامه بشنوین. پس بیایین با هم بریم سراغ برنامهی خودتون، شب رؤیایی.
برنامهی «شب رؤیایی»، به تهیهکنندگی آتی جانافشان، در شبکهی رادیویی ایرانصدا تولید شده است.
صداها
-
عنوانزمان
-
41:42



کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان