شعری از زبان دختری که سالها انتظار پدرش را کشیده بود تا از جنگ برگردد.
با خودم فکر میکردم امروز
با لباس پلنگی میآیی
میپرم توی آغوش گرمت
بعد از این سالهای تنهایی
با خودم فکر میکردم امروز
چشم مادر چرا غصه دارد؟
او که میداند امشب میآیی
آرزویی به جز این ندارد
چادرش را به سر کرد و رفتیم
قاب عکس تو را با خود آورد
تو لباسی سفیدی تنات بود
آه! مادر فقط گریه میکرد
با خودم فکر میکردم امروز
با لباس پلنگی میآیی
میپرم توی آغوش گرمت
بعد از این سالهای تنهایی
با خودم فکر میکردم امروز
چشم مادر چرا غصه دارد؟
او که میداند امشب میآیی
آرزویی به جز این ندارد
چادرش را به سر کرد و رفتیم
قاب عکس تو را با خود آورد
تو لباسی سفیدی تنات بود
آه! مادر فقط گریه میکرد
تصاویر
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه

