موشی تک و تنها زندگی می کرد. موش یک عیب داشت. او خیلی ترسو بود.
موشی صبح زود رفت بیرون تا غذا بخورد که ناگهان چشمش به یه چیز سیاه افتاد. چیزی که پشت سر او راه می رفت.
موشی حسابی ترسیده بود. گفت: تو کی هستی؟ ...
موشی صبح زود رفت بیرون تا غذا بخورد که ناگهان چشمش به یه چیز سیاه افتاد. چیزی که پشت سر او راه می رفت.
موشی حسابی ترسیده بود. گفت: تو کی هستی؟ ...
صداها
-
عنوانزمان
-
13:17
کاربر مهمان