مردی پارسا بود که بسیار دیگران را نصیحت می کرد.
او چون قصد و غرضی در نصیحت کردن نداشت همه نصیحت های او را می پذیرفتند.
روزی مرد نیکوکار گرگی را دید که بدجنسی از نگاه کردنش معلوم بود. مرد گرگ را نصیحت کرد که از آزار حیوانات بی گناه خودداری کند.
اما گرگ عجله داشت و دور شد. مرد گفت مگر چه کاری داری که این همه عجله داری؟
گرگ گفت: دارم می روم تا به گله ی گوسفندان برسم ...
او چون قصد و غرضی در نصیحت کردن نداشت همه نصیحت های او را می پذیرفتند.
روزی مرد نیکوکار گرگی را دید که بدجنسی از نگاه کردنش معلوم بود. مرد گرگ را نصیحت کرد که از آزار حیوانات بی گناه خودداری کند.
اما گرگ عجله داشت و دور شد. مرد گفت مگر چه کاری داری که این همه عجله داری؟
گرگ گفت: دارم می روم تا به گله ی گوسفندان برسم ...
از ایرانصدا بشنوید
این داستان آموزنده از کلیله و دمنه توسط مهدی آذر یزدی ساده نویسی شده و برای کودکان سال آخر دبستان مناسب است
امتیاز
کیفیت هنری و اجرای صداپیشگان
محتوا و داستان
فصل ها
-
عنوانزمانتعداد پخش
-
-
کاربر مهمان
کاربر مهمان